زمانی که من زنده ام

ما یه باغ داریم. یه باغ که توش گوشمون از جیک جیک گنجشکا و چهچه بلبلا کر میشه. یه باغ که باغچه هاش پر گل سرخه...گلایی که از قرمزی آتیش پررنگ تر و قشنگ ترن. یه باغ که درختای توش شاخه هاشونو به هم می بافن و برامون سایه بون درست می کنن. وقتی نسیم میاد با هم می تونیم زیر سایه بشینیم و رقص برگا و برق زدنشون تو نور رو ببینیم و دماغمون پر بوی گلا بشه.

ما یه خونه داریم. توی همون باغ. دور از همه، «جایی که کسی ما رو نمیشناسه». پنجره هاش بزرگن، جوری که میشه باغ رو از توش دید. پنجره هاش پرده های ابریشمی سفید دارن و وقتی تو خونه می شینیم روی کاناپه ی نرم، رقص پرده ها و برگای درختا رو با هم می بینیم.

ما یه اتاق داریم. توی همون خونه، توی همون باغ. دور از همه، «جایی که کسی مارو نمیشناسه» و «جایی که عشق ورای اسممونه». یه اتاق که دیواراش با لحظه لحظه های زندگیمون پوشیده شدن. یه اتاق که همه جاش پر از عشق ماست. یه اتاق که آفتاب و مهتاب روشنش می کنن که هم و خوب ببینیم. که من بتونم درخشش چشماتو بهتر ببینم و توشون غرق شم. یه اتاق به اندازه ی دل خودمون بزرگ و دلباز و به اندازه ی چشم حسودامون تنگ.

واسه همیناست که زمانی که من زنده ام زمانیه که دارم رویا می بینم. وقتی بیدار می شم فقط قاب عکس رنگ و رو رفته ی تو توی بغلمه و بالشم خیس از گریه های شب. وقتی بیدار میشم چشمم به اتاقی نمور و تاریک باز میشه که پرده های زمخت رنگ باخته داره و آفتاب و مهتاب همراه تو رفته ن. واسه همیناست که هرشب که چشم روی هم میذارم، دیگه دلم نمی خواد بیدار شم...چون از تو جدا میشم. گذر زمان بیش از حد آرومه برای با تو بودن. حتی اینقدر سریع نیست که فکر نکنم همین دیروز بود که تو رفتی. 

اما محبوبم، عزیزم، من همه ی ثانیه های عالم رو برای رسیدن بهت میگذرونم. دیری نیست که با هم میریم و خونه و باغمون رو پیدا می کنیم. شاید توش فقط رقص برگ و باد رو ندیدیم شاید خنده های کودکانه هم با صدای باد بیاد و گوشامونو پر کنه. شاید...اصلا چرا دارم اینا رو می نویسم؟ وقتی همه ی اینا توی گوشت و پوست و خونمه، چرا این همه راه دور رفتن؟

.

.

.

بعدا نوشت: درصورتی که توی کانال مجله چهرازی منتشر بشه، با هشتگ #ترلان_مهران می تونید پیداش کنید.

بعدا نوشت 2: جملات توی گیومه مال من نیستن. عنوان داستان هم از یه آهنگ برداشته شده.

  • آناریل Anariel
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

فرزند امید

آدمی به امید زنده است.

روزمرگی های یک دختر دانشجو :)
به قول دوستی، «هرگاه شما مطالب قدیمی این وبلاگ (تاریخ انقضا یک روز پس از تولید) را مطالعه کردید، بدانید دارید نوشته‌های من در گذشته را می خوانید! من خیلی تغییر کرده‌ام، من خیلی تغییر می کنم و من خیلی تغییر خواهم کرد!»
Designed By Erfan Powered by Bayan