فرمولی برای شادی

آناریل در حالی که بسی از نرفتن به مصلی و خراب شدن کاخ آرزو هایش دلخور بود، همینطوری سرش را پایین انداخت و تک و تنها رفت تا کمی با هوای کتاب فروشی های میدان انقلاب و کافه های تئاترشهر نفس تازه کند. به این نتیجه رسید که خریدن کتابی که در نظر داشت (CLRS) چه قدر احمقانه است (چرا که وی بسی با تنبلی و خستگی و بی حوصلگی همنشین است...آنها بهش گفتند که ای آناریل احمق! واقعا که حوصله داری! کتاب به این بزرگی و قطوری را مدام می خواهی هزار کیلومتر جابه جا کنی و هم ما و خودت را خسته کنی و هم او را داغان از تکان های چمدان؟ بی خیال دختر!) و قدری از دلخوری اش به خاطر مصلی نرفتن کاسته شد. سپس وی به یاد آورد که چه قدر دوست داشت یک بار دیگر به لمیزکافی برود، نیز از جرینگ جرینگ پول در کارتش سرخوش بود، لذا در ایستگاه تئاتر شهر پیاده شد و این بار با دانستن مقصد خروجی ها و بدون سردرگم گشتن در زیرگذر، به لمیز کافی رفت. در آنجا به نفهمی خودش از منوی کافه خندید و به اسم های عجیب غریب نوشیدنی ها و توضیحات عجیب تر کافه دار بیشتر. خلاصه قایق بخت خودش را به رود شانس انداخت و آیس کَپ سفارش داد (بعد از خواندنش به صورت آیس کُپ) که ببیند آیا به برکه ی آرام پر ماهی خوشمزگی می رسد یا که نه. پس از دریافت سفارش برکه ی خوشمزگی بیش از حد پرماهی بود، و وی بسیار سرخوش تر گشت و در حالی که آتش درونِ ناشی از غم و آتش بیرونِ ناشی از گرمای هوا را با آن خاموش می کرد، دوباره وارد زیرگذر شد و پس از خارج شدن از خروجی 6، به سمت محل مورد علاقه اش، ترنجستان، به راه افتاد و در میانه ی راه از تماشای دفتر های نقاشی فریبنده پوستینِ لوازم تحریری های جذاب لذت برد.

وارد ترنجستان شد و با خوردن هوای آنجا به سرش بسی سرحال آمد. سپس از سیلماریلیون تالکین پرسید و علاوه بر خنده ای تاسف بار به این که فروشنده ی خنگ نام نویسنده را «تال-کِین» تلفظ کرد، ناراحتی مصلی نرفتن از سرش به کل به در شد، چرا که قیمت کتاب به آن ناراحتی آتش زد و دودش کرد تا به هوا برود. سپس اندکی میان کتاب ها چرخ زد و لعنت فرستاد به قیمت سرسام آور کتاب ها.

سپس به قسمت مورد علاقه ی خود از فروشگاه یعنی محل دفتر های فانتزی و پیکسل ها و دیگر اکسسوری ها رفت و با تماشای آنها دل شاد گشت. فرفره ای بسیار زیبا با رنگ های شادش به دل وی نشست و باعث شد که خریده شود. سپس پیکسل های بزرگ چشمکی به آناریل زدند و عشق وی به پیکسل را با قلقلکی شدید بیدار کردند و گفتند: «هی، ما اینجاییم! از پشت شیشه ی روحت عشقت به ما پیداس! بیا از بین ما انتخاب کن!». «عشق به پیکسل» همچون کودکی که تشنه ی اسباب بازی است، دست آناریل را گرفت و وی را به سمت پیکسل های بزرگ کشانید. آناریل غرقه ی رنگ و لعاب طرح های کاشی های سنتی و نماد های درهم و برهم ریاضی شد و دو پیکسل خرید. سپس کودک «عشق به دفتر های فانتزی» وی را به سیر در میان صفحات خوش طرح دفتر ها برد، اما از آنجا که آناریل دیگر باید رژیم پول می گرفت و شکم «خرج کردن» نباید از حدی بزرگتر می شد، از خرید آنها چشم پوشید و تنها به شادی حاصل از این سیر بسنده کرد. سپس بسته ی برنامه ریزی قشنگی دید که قیمتی مناسب داشت و خواست کمی بیشتر به شکم «خرج کردن» بریزد، اما با به یاد آوردن بی استفاده ماندن دفتر برنامه ریزی گران قیمتش، از خرید آن هم چشم پوشید.  پس از فرح ذات حاصل از تماشای اکسسوری ها و کیف های زیبا و دیگر چیز ها و کمی هم لعنت فرستادن به گرانی و بی پولی، آناریل پرداخت لازم را انجام داد و فرفره در دست گردان و ذوق کنان از مغازه خارج شد و به خوابگاه بازگشت.

  • میرا Mortelle
:) چه خوب
ایشالا همیشه آناریل خوشحال باشه.منم عاشق پیکسل هستم :)
ممنون =)
منم خیلی خوره ی پیکسلم. هر سری میرم بیرون باید بخرم. لعنتیا یه جوری خوشگلن که آدم نمی تونه ازشون بگذره =|
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

فرزند امید

آدمی به امید زنده است.

روزمرگی های یک دختر دانشجو :)
به قول دوستی، «هرگاه شما مطالب قدیمی این وبلاگ (تاریخ انقضا یک روز پس از تولید) را مطالعه کردید، بدانید دارید نوشته‌های من در گذشته را می خوانید! من خیلی تغییر کرده‌ام، من خیلی تغییر می کنم و من خیلی تغییر خواهم کرد!»
Designed By Erfan Powered by Bayan