داستان کوتاه بی عنوان

قبل نوشت: دوست داشتید برای این داستان عنوانی پیدا کنید. =)

شمعی روی میز به هم ریخته ای روشن بود. پرده ها پنجره در نسیمی که از پنجره وارد می شد می رقصیدند. شعله ی شمع، هر از گاهی با شدت گرفتن جریان هوا، رو به احتضار می رفت.

فضا بسیار رمانتیک به نظر می آمد. روی روتختی چروکیده و همان میز، پر از شاخه های گل سرخ و گلبرگ های آن بود. موسیقی ملایم و عاشقانه ای از ضبط صوت پخش می شد. از عشقی ازلی می خواند که تا پس از مرگ عاشق و معشوق نیز بلند آوازه خواهد ماند.

ناگهان صدایی آمد: بنگ!

در باز و پلیس وارد اتاق شد. به هوای وجود قاتل، تفنگی را حاضر در میان انگشتان خود گرفته بود. نه زیبایی گل های سرخ و رقص مقطعی شمع محوش کرد، نه موسیقی ملایم عاشقانه ی گوش نواز. وی تنها به پیکر جوانی می نگریست که بی جان برزمین افتاده بود و خونی سرخ تر از گلهای توی اتاقش به آرامی از رگ هایش فواره می زد.

  • میرا Mortelle
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

فرزند امید

آدمی به امید زنده است.

روزمرگی های یک دختر دانشجو :)
به قول دوستی، «هرگاه شما مطالب قدیمی این وبلاگ (تاریخ انقضا یک روز پس از تولید) را مطالعه کردید، بدانید دارید نوشته‌های من در گذشته را می خوانید! من خیلی تغییر کرده‌ام، من خیلی تغییر می کنم و من خیلی تغییر خواهم کرد!»
Designed By Erfan Powered by Bayan